اپیزود
مولانا - دیوان شمس - غزل 7 | بنشستهام من بر درت تا بوک برجوشد وفا - قسمت 2
divan khial
-
۱۷ تیر ۱۴۰۵
|
70 : دنبال کننده
✨اجرایی دلنواز از غزل زیبای مولانا | دیوان شمس | غزل 7 برای دسترسی به صدها اجرای کامل و رایگان میتونید برنامه «دیوان خیال» رو از طریق لینک موجود در پروفایل نصب کنید.کافیه هر اجرا رو یکبار داخل برنامه بارگیری کنید تا بعد از اون، هر زمان و هر جا که خواستید، بدون نیاز به اینترنت بش ادامه...✨اجرایی دلنواز از غزل زیبای مولانا | دیوان شمس | غزل 7 برای دسترسی به صدها اجرای کامل و رایگان میتونید برنامه «دیوان خیال» رو از طریق لینک موجود در پروفایل نصب کنید.کافیه هر اجرا رو یکبار داخل برنامه بارگیری کنید تا بعد از اون، هر زمان و هر جا که خواستید، بدون نیاز به اینترنت بشنوید.اجراهای بیشتر در برنامه دیوان خیالدر سایت بخوانیددر یوتیوب ببینیدکانال تلگرامبنشستهام من بر درت تا بوک برجوشد وفاباشد که بگشایی دری، گویی که برخیز اندرآغرقست جانم بر درت، در بوی مشک و عنبرتای صد هزاران مرحمت، بر روی خوبت دایماماییم مست و سرگران فارغ ز کار دیگرانعالم اگر برهم رود عشق تو را بادا بقاعشق تو کف برهم زند، صد عالم دیگر کندصد قرن نو پیدا شود بیرون ز افلاک و خلاای عشق خندان همچو گل، وی خوشنظر چون عقل کلخورشید را درکش به جُل، ای شهسوار هل اتیامروز ما مهمان تو مست رخ خندان توچون نام رویت میبرم دل میرود والله ز جاکو بام غیر بام تو کو نام غیر نام توکو جام غیر جام تو ای ساقی شیرین اداگر زندهجانی یابمی من دامنش برتابمیای کاشکی در خوابمی در خواب بنمودی لقاای بر درت خیل و حشم بیرون خرام ای محتشمزیرا که سرمست و خوشم زان چشم مست دلرباافغان و خون دیده بین، صد پیرهن بدریده بینخون جگر پیچیده بین بر گردن و روی و قفاآن کس که بیند روی تو مجنون نگردد کو بهکوسنگ و کلوخی باشد او، او را چرا خواهم بلا؟رنج و بلایی زین بتر کز تو بود جان بیخبرای شاه و سلطان بشر لا تبل نفسا بالعمیجانها چو سیلابی روان تا ساحل دریای جاناز آشنایان منقطع با بحر گشته آشناسیلی روان اندر وله سیلی دگر گم کرده رهالحمدلله گوید آن وین آه و لا حول و لاای آفتابی آمده بر مفلسان ساقی شدهبر بندگان خود را زده باری کرم باری عطاگل دیده ناگه مر تو را بدریده جان و جامه راوان چنگ زار از چنگ تو افکنده سر پیش از حیامقبلترین و نیک پی در برج زهره کیست؟ نیزیرا نهد لب بر لبت تا از تو آموزد نوانیها و خاصه نیشکر بر طمع این بسته کمررقصان شده در نیستان یعنی «تعز من تشا»بُد بیتو چنگ و نی حزین برد آن کنار و بوسه ایندف گفت میزن بر رخم تا روی من یابد بهااین جان پاره پاره را، خوش پاره پاره مست کنتا آن چه دوشش فوت شد آن را کند این دم قضاحیف است ای شاه مهین هشیار کردن این چنینوالله نگویم بعد از این هشیار شرحت ای خدایا باده ده حجت مجو یا خود تو برخیز و برویا بنده را با لطف تو شد صوفیانه ماجرا بستن