اپیزود
مولانا - دیوان شمس - غزل 3 | ای دل چه اندیشیدهای در عذر آن تقصیرها (2026)
divan khial
-
۱۷ تیر ۱۴۰۵
|
68 : دنبال کننده
✨اجرایی دلنواز از غزل زیبای مولانا | دیوان شمس | غزل 3 برای دسترسی به صدها اجرای کامل و رایگان میتونید برنامه «دیوان خیال» رو از طریق لینک موجود در پروفایل نصب کنید.کافیه هر اجرا رو یکبار داخل برنامه بارگیری کنید تا بعد از اون، هر زمان و هر جا که خواستید، بدون نیاز به اینترنت بش ادامه...✨اجرایی دلنواز از غزل زیبای مولانا | دیوان شمس | غزل 3 برای دسترسی به صدها اجرای کامل و رایگان میتونید برنامه «دیوان خیال» رو از طریق لینک موجود در پروفایل نصب کنید.کافیه هر اجرا رو یکبار داخل برنامه بارگیری کنید تا بعد از اون، هر زمان و هر جا که خواستید، بدون نیاز به اینترنت بشنوید.اجراهای بیشتر در برنامه دیوان خیالدر سایت بخوانیددر یوتیوب ببینیدکانال تلگرامای دل چه اندیشیدهای در عذر آن تقصیرها؟ زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفازان سوی او چندان کرم زین سو خلاف و بیش و کم زان سوی او چندان نِعَم زین سوی تو چندین خطازین سوی تو چندین حسد چندین خیال و ظن بد زان سوی او چندان کِشِش چندان چِشِش چندان عطاچندین چِشِش از بهر چه؟ تا جان تلخت خوش شود چندین کشش از بهر چه؟ تا در رسی در اولیااز بد پشیمان میشوی اللهگویان میشوی آن دم تو را او میکشد تا وارهاند مر تو رااز جرم ترسان میشوی وز چاره پرسان میشوی آن لحظه ترساننده را با خود نمیبینی چرا؟گر چشم تو بربست او، چون مهرهای در دست او گاهی بغلتاند چنین، گاهی ببازد در هواگاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفیاین سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان یا بگذرد یا بشکند، کشتی در این گردابهاچندان دعا کن در نهان، چندان بنال اندر شبان کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدابانگ شعیب و نالهاش وان اشک همچون ژالهاش چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش نداگر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت فردوس خواهی دادمت، خامش، رها کن این دعاگفتا نه این خواهم نه آن، دیدار حق خواهم عیان گر هفت بحر آتش شود من در روم بهر لقاگر رانده ی آن منظرَم بسته است از او چشم ترم من در جحیم اولیترم جنت نشاید مر مراجنت مرا بیروی او هم دوزخ است و هم عدو من سوختم زین رنگ و بو، کو فر انوار بقا؟گفتند باری کم گری تا کم نگردد مُبصِری که چشم نابینا شود چون بگذرد از حد بُکاگفت ار دو چشمم عاقبت خواهند دیدن آن صفت هر جزو من چشمی شود، کی غم خورم من از عَمی؟ور عاقبت این چشم من محروم خواهد ماندن تا کور گردد آن بصر کاو نیست لایق دوست رااندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود یار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیاچون هر کسی درخورد خود یاری گزید از نیک و بد ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر «لا»روزی یکی همراه شد با بایزید اندر رهی پس بایزیدش گفت: «چه پیشه گزیدی ای دغا؟»گفتا که «من خربندهام» پس بایزیدش گفت: «رو» یا رب خرش را مرگ ده تا او شود بنده ی خدا بستن