رو این صحنهها من یک بازیگرم
پر از ماجراهای دور و دراز
پر از اشتیاق رسیدن به اوج
پر از قصههایی با پایان باز
به این صورتک میشه صد چهره داد
رو این صحنهها میشه دنیا را دید
پر از اتفاقهای ریز و درشت
از این صحنهها سخت بشه دل برید
هزار حرف ناگفته تو این دلو
هزار نقش بازی شده روبروم
یه وقتایی باید بخندم ولی
یه بغضی میشینه تو عمق گلوم
یه حسی شبیه خود معجزه
منو تا عبور از خودم میکشه
همین از خودم رد شدنها برام
شبیه رسیدن به آرامشه
رو این صحنهها من یک بازیگرم
پر از ماجراهای دور و دراز
پر از اشتیاق رسیدن به اوج
پر از قصههایی با پایان باز
یه عالم غم و شادی و همزمان
روی این پرده نقرهای میشه دید
تو تصویر جادویی سینما
میشه آرزوها رو آسان کشید
منم مثل تو پشت این صورتک
به فکر سکانس شب آخرم
نمایش تموم میشه اما هنوز
تو دنیای تو من یه بازیگرم
Let us know if these lyrics need correction