دیوید انگار یه مرد خانوادهدوست و عاشق بود همه فکر میکردن زنش رو دوست داره ، با عشق ازدواج کرده اما انگار اون همسر نمیخواست ، یک برده میخواست ، یکی که بهش زور بگه و کنترلش کنه یه روز ، زنش از پلهها میفته و میمیره و دیگه اینجاست که نقاب کم کم از صورت این مرد برداشته میشه