اپیزود
باز برآمد ز کوه خسرو شیرین من
divan khial
-
۱۷ تیر ۱۴۰۵
|
0 : دنبال کننده
باز برآمد ز کوهخسرو شیرین منباز مرا یاد کردجان و دل و دین منباز برآمد ز کوهخسرو شیرین منباز مرا یاد کردجان و دل و دین منسوره یاسین بسیخواندم از عشق و ذوقزان که مرا خوانده بودسوره یاسین منعقل همه عاقلانخیره شود چون رسدلیلی و مجنون منویسه و رامین مندر حسد افتادهایمدل به جفا دادها ادامه...باز برآمد ز کوهخسرو شیرین منباز مرا یاد کردجان و دل و دین منباز برآمد ز کوهخسرو شیرین منباز مرا یاد کردجان و دل و دین منسوره یاسین بسیخواندم از عشق و ذوقزان که مرا خوانده بودسوره یاسین منعقل همه عاقلانخیره شود چون رسدلیلی و مجنون منویسه و رامین مندر حسد افتادهایمدل به جفا دادهایمجنگ که میافکندیار سخنچین مناو نگذارد که خلقصلح کنند و وفاتازه کند دم به دمکین تو و کین منگوید کای عاشقانرحم میارید هیچدر کُشِشِ همدگراز پی آیین منباز برآمد ز کوهخسرو شیرین منباز مرا یاد کردجان و دل و دین منیا رب و آمین بسیکردم و جستم امانآه که مینشنودیارب و آمین منگوید تو کار خویشمیکن و من کار خویشاین بُدهست از ازلیاسه پیشین منکار من آن کِت زنمکار تو افغان گریعید منم طبل توسخره تکوین منبنده این زاریمعاشق بیماریمکاو نرود آن زماناز سر بالین منراست رود سوی شهجان و دلم همچو رخگرچه کند کژرویطبع چو فرزین مندرگذر از تنگ منای من من ننگ مندیده شدی آن منگر نبدی این منبس کن ای شهسوارکز حجب گفت تونقدِ عجب میبرددزد ز خرجین منباز برآمد ز کوهخسرو شیرین منباز مرا یاد کردجان و دل و دین منباز برآمد ز کوهخسرو شیرین منباز مرا یاد کردجان و دل و دین منجان و دل و دین من بستن