اپیزود
ای آن که بر اسب بقا از دیر فانی می روی
divan khial
-
۱۷ تیر ۱۴۰۵
|
0 : دنبال کننده
شب کاروانها زین جهانبر میرود تا آسمانتو خود به تنهایی خودصد کاروانی میرویای آن که بر اسب بقااز دیر فانی میرویدانا و بینای رهیآن سو که دانی میرویبیهمره جسم و عرضبیدام و دانه و بیغرضاز تلخکامی میرهیدر کامرانی میروینی همچو عقل دانه چیننی همچو نفس پر ز کیننی روح حیوان زمینت ادامه...شب کاروانها زین جهانبر میرود تا آسمانتو خود به تنهایی خودصد کاروانی میرویای آن که بر اسب بقااز دیر فانی میرویدانا و بینای رهیآن سو که دانی میرویبیهمره جسم و عرضبیدام و دانه و بیغرضاز تلخکامی میرهیدر کامرانی میروینی همچو عقل دانه چیننی همچو نفس پر ز کیننی روح حیوان زمینتو جان جانی میرویای آن که بر اسب بقااز دیر فانی میرویدانا و بینای رهیآن سو که دانی میرویای چون فلک دربافتهای همچو مه درتافتهاز ره نشانی یافتهدر بینشانی میرویای غرقه سودای اوای بیخود از صهبای اواز مدرسه اسمای اواندر معانی میرویای خوی تو چون آب جوداده زمین را رنگ و بوتا کس نپندارد که توبیارمغانی میرویکو سایه منصور حقتا فاش فرماید سبقکز مستعینی میرهیدر مستعانی میرویشب کاروانها زین جهانبر میرود تا آسمانتو خود به تنهایی خودصد کاروانی میرویای آن که بر اسب بقااز دیر فانی میرویدانا و بینای رهیآن سو که دانی میرویای آفتاب آن جهاندر ذرهای چونی نهانوی پادشاه شه نشاندر پاسبانی میرویای بس طلسمات عجببستی برون از روز و شبتا چشم پندارد که تواندر مکانی میرویای لطف غیبی چند توشکل بهاری میشویوی عدل مطلق چند تواندر خزانی میرویآخر برون آ زین صورچادر برون افکن ز سرتا چند در رنگ بشردر گله بانی میرویای ظاهر و پنهان چو جانوی چاکر و سلطان چو جانکی بینمت پنهان چو جاندر بیزبانی میرویای آن که بر اسب بقااز دیر فانی میرویدانا و بینای رهیآن سو که دانی میرویای آن که بر اسب بقااز دیر فانی میرویدانا و بینای رهیآن سو که دانی میرویشب کاروانها زین جهانبر میرود تا آسمانتو خود به تنهایی خودصد کاروانی میروی بستن