هیچ کجا خانهی پدری نمیشود. جایی که بوی بچگیهایت را میدهد. از دربِ رنگ و رو رفتهی کهنهاش که وارد میشوی، صدای خنده و بازیهای بچگیات را میشنوی، چشمهایت را میبندی، و در خاطراتت جان میگیری. صدای کودکی را میشنوی که در گوشههای حیاط و زیر سایهی درختها بازی میکند، میخندد، ادامه...هیچ کجا خانهی پدری نمیشود. جایی که بوی بچگیهایت را میدهد. از دربِ رنگ و رو رفتهی کهنهاش که وارد میشوی، صدای خنده و بازیهای بچگیات را میشنوی، چشمهایت را میبندی، و در خاطراتت جان میگیری. صدای کودکی را میشنوی که در گوشههای حیاط و زیر سایهی درختها بازی میکند، میخندد، و ذوق میکند. مگر میشود چنین جایی بود و شاد نبود؟ مگر میشود عطر غذای مادرت را استشمام کنی و خوشحال نباشی؟ اصلا مگر میشود کنار مادرت بنشینی، چند استکان چای اجباریاش را بنوشی، و احساس خوشبختی نکنی؟ بهترین گوشهی دنیا، خانهایست که کودکیهایت میان گلهای باغچهاش نفس کشید. بهترین کاخ دنیا را هم که برایت بسازند، هیچ کجا برایت آن خانه نخواهد شد ... بستن
موسیقی بی کلام برای مطالعه، مدیتیشن، ریلکسیشن
دو فنجان قهوه سفارش میدهم، و بیمحابا دستهای تو را میگیرم، راحت باش! هیچکس ما را نخواهد دید. اینجا کافهی “خیال من” است