امروز، عجیب هوای آغوش داشتم. میخواستم که گُم شوم در بازوانی که میدانستم میفهمد معنای بغضم را، و هیچ نگوید، و هیچ نگویم. بگذارد که ببارم و نپرسد که این اشکها از برای چیست؟ امروز، سکوت کسی را جستجو میکردم، که اندکی نگاه مرا بفهمد …
موسیقی بی کلام برای مطالعه، مدیتیشن، ریلکسیشن
دو فنجان قهوه سفارش میدهم، و بیمحابا دستهای تو را میگیرم، راحت باش! هیچکس ما را نخواهد دید. اینجا کافهی “خیال من” است