عجب روزگاری تو
پر از هر شراری تو
زمین و زمان را بهم ریزی
بساط جهان با غم آویزی
از چه بی خبر از هر چه آبادی
خود پر از شرر و ظلم و بیدادی
تو از بینصیبیها
نصیبی به من دادی
پرنده عشقم تو پر دادی
به سینه پاکم شرر دادی
از چه بی خبر از هر چه آبادی
خود پر از شرر و ظلم و بیدادی
ز اشک یتیمان ز آتش حرمان
تو بیخبری
به خسته نفسها شکسته قفسها
نما نظری
دلم ز غم شکسته شد
تنم ز غصه خسته شد
به هر دری که سر زدم
سرم شکست و بسته شد
حکایت من قصهها دارد
شکایت من را خدا داند
من تنگ دلم
یا که جهان تنگ شده
تیره بصرم
یا افق این رنگ شده
گوش من بیحوصله بد میشنود
یا ساز طبیعت
خشن آهنگ قدیمی شده
عجب روزگاری تو
پر از هر شراری تو
زمین و زمان را به هم ریزی
بساط جهان با غم آویزی
از چه بی خبر از هر چه آبادی
خود پر از شرر و ظلم و بیدادی
گلپا
روزگارLet us know if these lyrics need correction