در ترافیکهایِ دلتنگی
با قطاری که باز دیر رسید
بینِ بنبستهایِ اجباری
روح من طعم انزوا رو چشید
خستهام... خسته...
میفهمی؟
در خیابانِ خیسِ خاطرها
پای من لنگِ یک رسیدن بود
سهمم از کلِ نقشهیِ تهران
حسرتِ یک نفس کشیدن بود
این گلایه به وسعت زخم است
مرزهایش به بغض محدود است
هر کجایش که دست میگذارم
بویِ باروت و گریه و دود است
نفسم در شماره افتاده
مثلِ فوارهای که بیجان است
تویِ این سینهیِ پر از آشوب
نقشهیِ یک نبردِ پنهان است
من هنوز خسته و پریشان
باز گویی که درد تهران است
و کسی نیست تا بفهمد که
یک نفر، بیصدا، به پایان است.
نبضِ این شهر، رویِ تکرار است
یک توهم ز رفتن و ماندن
خستهام از هجومِ آدمها
خستهام از غریبی و بودن
آسمان هم به حالِ من انگار
ابرهایش به گریه افتاده
مثلِ یک خانهیِ کلنگی که
دل به ویرانیِ خودش داده
خستهام، خسته از دویدنها
در خیابان که غصه همراه است
در جهانی که هرچه میگردم
سهمِ من یک سکوتِ و صد اه است
نفسم در شماره افتاده
مثلِ فوارهای که بیجان است
تویِ این سینهیِ پر از آشوب
نقشهیِ یک نبردِ پنهان است
من هنوز خسته و پریشانم
باز گویی که درد تهران است
و کسی نیست تا بفهمد که
یک نفر، بیصدا، به پایان است.
لیک در این غبارِ بیوقفه
نورِ کوری هنوز میتابد
زیرِ خاکسترِ همین بنبست
نبضِ یک آرزو نمیخوابد
شاید از بینِ این همه بنبست
یک میانبُر به آسمان باشد
آخرِ این غروب اجباری
کوچهای سبز و بینشان باشد
میشود باز هم نفس حس کرد
لابلایِ هجومِ ترسو ها
میرسد آخرِ همین قصه
رودِ ما هم به سمتِ شب بو ها
شاید از بینِ این همه بنبست
یک میانبُر به آسمان باشد
گر چه ایران ،درد میکشد امروز
صبر کن
این غبار میکوچدLet us know if these lyrics need correction